- تعداد دفعات بازديد : ۸۱۴

گم شدن در غربت غریبه ها

درست شبیه داستان مکرر کودکی هایم بود.

وقتی در ازدحام کوچه و بازار دست مادرم را لحظه ای رها می کردم و در چشم بر هم زدنی گم می شدم. هراسان به این سو و آن سو می دویدم و با چشم های خیس از اشک در میان چهره هایی که تا لحظه ای پیش آشنا بنظر می آمدند، به دنبال مادرم می گشتم. طولی نمی کشید که مادر را در گوشه ای می یافتم. آرام و باوقار، مرا با تبسمی برلب نگاه می کرد. به طرفش می دویدم و با دست های کوچکم به دامان سیاهش مشت می زدم و اینگونه بغض نبودنش را خالی می کردم:"چرا گم شده بودی مادر؟ چرا دستم را رها کردی؟"

از جوابی که می دادم خنده اش می گرفت. دستش را روی سرم می کشید و می گفت:"ای فرزند فراموشکار!من گم شدم یا تو؟ گفته بودم اینجا شلوغ است و اگر دستم را رها کنی و مجذوب تماشای بازار و خیابان شوی راه را گم می کنی. نگفته بودم؟!"

درست شبیه همین داستان بود.

قطره ای بودم در دریای بیکران طواف کنندگان کعبه. هیجان حضورم در این مکان حافظه ام را ربوده بود. نه ذکری یادم می آمد و نه حاجتی. می چرخیدم و لذت می بردم. قرار بود کعبه شانه ی چپ ما باشد و نگاهمان رو به جلو. اما چشمم که به آن بنای عظیم آهن و سیمان افتاد بی اختیار سمت نگاهم عوض شد:"فکر می کنی می توانی بر خورشید سایه بیاندازی؟ خیال رسیدن به‌ آسمان چندم را داری که اینگونه قد علم کرده ای؟ راه آسمان که با آسانسورهای فوق سریع طی نمی شود ابوجهل! چاله ای به بزرگی خودت در زمین کنده ای تا ضامن تعادلت باشد؟ بخدا سوگند اگر مولایمان مهدی (عج) لحظه ای خم به ابرو بیاورد تو که هیچ، همه ی تک شاخ های عالم فرو خواهند ریخت و آنروز باید تکه پاره های بدنت را در حلبی آبادهای بیرون شهر جستجو کنی! می نازی به این ثروت باد آورده و خبر نداری روزی پست تر از گدایان سامره می شوی و برای تکه ای نان پوزه بر زمین می سایی!"

صدای مناجات کاروانی که از کنارم می گذشت مرا به خود آورد. فهمیدم بگو مگویم با لانه ی عنکبوت میان من و هم کاروانی هایم فاصله انداخته است. خواستم به عقب بازگردم اما اجازه نداشتم. چهره ها همه غریب بودند و زبان ها همه بیگانه. ترسیده بودم. ترس کودکی که مادرش را گم کرده باشد. حتی نمی دانستم دور چندم طواف هستم. چشمم به کعبه افتاد که آرام و باوقار مرا تماشا می کرد. خودم راتصور کردم که به سمتش می دوم، دامن سیاهش را می گیرم و گریه کنان فریاد می زنم:"چرا رهایم کردی؟ چرا هوایم را نداشتی؟"

زمزمه ای به گوشم رسید که می گفت:" ای بنده ی فراموشکار من! گفته بودم اگر لحظه ای از من غافل شوی راهت را گم خواهی کرد. نگفته بودم؟"

مکه مکرمه ۱/۲/۱۳۹۳


مطالب مرتبط :